گاهی برای دلم مینویسم

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پاییز» ثبت شده است


چنان بهار زندگیمان لگد مال شد که برای تابستان به بار ننشست 
در پاییز برگی برای خزان نداشت و اولین برف زمستان شاخه های خشکیده را ترک دار کرد
با وزش باد مخالف چنان در هم فرو ریخت که گویی هیچوقت درختی در این نزدیکی نبوده
حال چه بهار باشد و چه زمستان چه فرقی دارد
پرنده ها صدای سازشان از کوک نیوفتاد 
خیلی زود منزل جدیدی بنا کردند و فکر می کردند چقدر احمق بودند که بر درخت پوسیده جا خوش کرده بودند
بی خبر از آنکه نطفه هایشان بر همان درخت جوجه شده بود
فراموشی بزرگترین نعمت خداست که برای موجوداتش مقدر کرده
چه درخت باشی، چه پرنده و چه انسان، وقتی نباشی فراموش می شوی 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۰۶
شیما آبایی
پاییز را قدم می زدم
گویی برگ های بر زمین افتاده، نوازنده های قابلی هستند.
با صدای باد چنان هم سو می شوند و سازشان را با آن کوک می کنند که گویی جماعتی شاهد همنوازیشان هستند.
برگ های روی درخت می رقصد و اشتیاق فراوانی دارند که به گروه نوازندگان روی زمین بپیوندند.
رقص کنان و خرامان بر سن نوازندگان می نشیدند
برگ ها می رقصند و می نوازند و زیباترین لباسشان را پوشیدند
چنان با هم همنوا و هم رنگ هستند که از اتحادشان به وجد می آیم
پاییز چه سمفونیه زیبایست
فقط کافیست دل بسپاری تا هر روزش را در کنسرتی با شکوه بگذرانی
دل را به پاییز بده و گاهی مروارید غلطانی از گونه هایت سرازیر کن و بیرون بریز آنچه از پاییز گذشته دیدگان را تیره و تار کرده.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۸
شیما آبایی