گاهی برای دلم مینویسم

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بهار» ثبت شده است


چنان بهار زندگیمان لگد مال شد که برای تابستان به بار ننشست 
در پاییز برگی برای خزان نداشت و اولین برف زمستان شاخه های خشکیده را ترک دار کرد
با وزش باد مخالف چنان در هم فرو ریخت که گویی هیچوقت درختی در این نزدیکی نبوده
حال چه بهار باشد و چه زمستان چه فرقی دارد
پرنده ها صدای سازشان از کوک نیوفتاد 
خیلی زود منزل جدیدی بنا کردند و فکر می کردند چقدر احمق بودند که بر درخت پوسیده جا خوش کرده بودند
بی خبر از آنکه نطفه هایشان بر همان درخت جوجه شده بود
فراموشی بزرگترین نعمت خداست که برای موجوداتش مقدر کرده
چه درخت باشی، چه پرنده و چه انسان، وقتی نباشی فراموش می شوی 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۰۶
شیما آبایی