گاهی برای دلم مینویسم


چنان بهار زندگیمان لگد مال شد که برای تابستان به بار ننشست 
در پاییز برگی برای خزان نداشت و اولین برف زمستان شاخه های خشکیده را ترک دار کرد
با وزش باد مخالف چنان در هم فرو ریخت که گویی هیچوقت درختی در این نزدیکی نبوده
حال چه بهار باشد و چه زمستان چه فرقی دارد
پرنده ها صدای سازشان از کوک نیوفتاد 
خیلی زود منزل جدیدی بنا کردند و فکر می کردند چقدر احمق بودند که بر درخت پوسیده جا خوش کرده بودند
بی خبر از آنکه نطفه هایشان بر همان درخت جوجه شده بود
فراموشی بزرگترین نعمت خداست که برای موجوداتش مقدر کرده
چه درخت باشی، چه پرنده و چه انسان، وقتی نباشی فراموش می شوی 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۰۶
شیما آبایی

رسم وفا ندیدم
بی وفایی، شیرین تر است انگار
همدلی نچشیده ام
خنجر زدن، عادت است انگار
مرحم شدن گناه است
نیش زدن، بهتر است انگار
صداقت شعار است
دروغگویی، رسم است انگار
نگاه گرم دیگر نیست
غریدن، قدرت است انگار
حرف شیرین نشنیدم
زبان تیز، کارا تر است انگار
قدردانی مُرده
بی چشم و رویی، داغ تر است انگار
من هم مُرده ام انگار

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۴۴
شیما آبایی
پاییز را قدم می زدم
گویی برگ های بر زمین افتاده، نوازنده های قابلی هستند.
با صدای باد چنان هم سو می شوند و سازشان را با آن کوک می کنند که گویی جماعتی شاهد همنوازیشان هستند.
برگ های روی درخت می رقصد و اشتیاق فراوانی دارند که به گروه نوازندگان روی زمین بپیوندند.
رقص کنان و خرامان بر سن نوازندگان می نشیدند
برگ ها می رقصند و می نوازند و زیباترین لباسشان را پوشیدند
چنان با هم همنوا و هم رنگ هستند که از اتحادشان به وجد می آیم
پاییز چه سمفونیه زیبایست
فقط کافیست دل بسپاری تا هر روزش را در کنسرتی با شکوه بگذرانی
دل را به پاییز بده و گاهی مروارید غلطانی از گونه هایت سرازیر کن و بیرون بریز آنچه از پاییز گذشته دیدگان را تیره و تار کرده.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۵:۰۸
شیما آبایی

غرشش را می شنوم ولی آرام می شوم

چین و چروکش را دوست دارم

هر چه بیشتر زیباتر

کف می کند از هم می پاشد ، چقدر زیباست

خشمش اصالتی دارد

بزرگنمایی می کند و به همه می گوید ناچیزید

در برابرش احساس حقارت می کنم

دوست دارم خودم را به اوبسپارم و لحظاتی از کش مکش های دنیا دور باشم

کاش همیشه نزدیک خانه ام بود

کاش صدایش نوای لالاییم بود

مرد و زن پیر و جوان، دوستش دارند ، با همه بزرگیش تا بی نهایت بی ادعاست

خالص و پاک است

بی توجه به اینکه کودکی در حال بازیست یا صیادی در حال صید است یا کسی دستانش را می شوید موج ها را پشت سر هم می نوازد

سمفونیه زیبایی می سازد دریا 

باید کنارش رها باشی تا از جنس خودش شوی و تا نهایت لذت ببری

دریای شمال دوستت دارم.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۶:۲۳
شیما آبایی

کاش می شد چشمانی که روزی معصوم بودند را راحت بر حقایق ببندم و فکر آشتفته ام را در باد پاییزی رها کنم و باد خدمتی کند و آن خیالات ناجور را به بیابان های ناکجا آباد ببرد و برایم بالهای نازنینی جایگزین کند ، تا برقصم و پای کوبم و مشکلات را نفهمم ، پیشینه ای برایشان نداشته باشم ، حافظه ام را چنان خالی کنم که گذر نسیمی را با اعماق وجود حس کنم ، چنان بی خاطره باشم که هر رنگ برایم تازگی داشته باشد ، وز وز باد از درز در اتاق اولین صدای جالب زندگیم باشد ، با قطره آب از آسمان بترسم و احساس کنم سقف آسمان سوراخ شده ، کاسه ای بگذارم و همینطور دیوانه وار کاسه ها را اضافه کنم ، در مجموع حال مجنونی می خواهم، شاید به ظاهر طبیعی بودن بی معنی شده ، می خواهم نقطه صفر را از ابتدا شروع کنم و هر چیز را آنطور که هست زندگی کنم ، شاید انتخابم طعم های تلخ در بین شکلات ها باشد ، شاید رنگ سیاه زیباترین است ، شاید تنهایی بهترین حال است ، شاید سر لوحه ای که برایمان نوشتند و سالهاست مشغول به تکرارش هستیم اشتباه است

بزرگان دنیا دیده سرلوحه نویس، خود مشغول پر کردن سرلوحه اجدادشان هستند و گاهی گریزی می زنند و لبی تر می کنند و شِکوهِ ها دارند ، اما در نهایت احساس گناه می کنند

کاش تکرار نکنیم که در پیری نق نق و غر غر کنان همه از ما گریزان باشند.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۹:۳۴
شیما آبایی

چطور آموختیم!!!!

کودکیمان به آموختن گذشت

لحظه ای ناب از کودکی که شیرین ترین بود به خاطر نداریم

آموختیم فقط به آینده بنگریم 

 آموختیم اکنون را فدای آینده ای کنیم که سرابی بیش نیست 

آموختیم بیاموزیم آنچه را که نیاز به آموختن نداشت

آموختیم بدی و خوبی را 

هیچ کدام حقیقت نداشت

آموختیم دوست و دشمن را

همه دیگری بودند،  نه از دوست خبری بود ، نه از دشمن

آموختیم احترام را ، هیچ کس محترم نشمرد آنچه احترام بود

آموختیم محبت را ، جز بار سنگین مسولیت چیزی نبود

آموختیم آنچه نباید می آموختیم ، ندانستیم لذت ها را ، دلخوشی ها را ، ارزش ها را ، لبخند هارا ، نشمردیم نفس هارا ، نیاموختیم اعتماد را 

کاش از صفر شروع می شد

کاش مادران حال امروز ما را می دانستند

آنها هم قربانی تربیت سالارگونه ای بودند و تمام لطفشان را نثارمان کردند

کاش پدران علت سرکشی ها را می فهمیدند ، آنها هم افساری از جنس پدری داشتند

کاش پاره شود زنجیره لطف بزرگتری ، که می خواهد با بزرگتری ، بزرگ کند کودک معصومی که بستری امن می خواهد نه پادگان محصور به زور.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۰
شیما آبایی

نبودنت را نمی فهمم ، می دانم بودنت نعمتی بود که خیلی وقت است دیگر نیست

نعمت داشتن پدری همچون تو ، کمبودیست عمیق

کاش می شد جستجویت کنم

کاش می شد بسازمت

کاش می شد جبرانت کنم

اینقدر کودک بودم که رفتنت را نفهمیدم

هر چه بزرگتر می شوم هر روز برایم می روی و هر روز بیشتر غم نبودنت آزارم می دهد

کودک که بودم فقط دلتنگت می شدم

بزرگ که شدم خالی بودن پشتم سوزه سرمای تنهایی را با عمق جان به وجودم چشاند

پدری همچون تو سد محکمی بود بر سر راهه مشکلات و آدمهای بد نیت

روزی این سد چنان از پایه فرو ریخت که هیچ چیز نتوانست مشکلات را مانع شود

مادرم در جوانی بیوه شد

برادرم بی تکلیف

خواهرم مات و مبهوت

هر کسی از دلسوزی دستوری صادر کرد

هر کسی حرفی زد و دل زخم داری را سوزاند

تو نبودی قد علم کنی و مرحمی باشی

تو نبودی خط بدهی و زیر پر و بالت بگیری

همه جا یک پای کار می لنگد

هیچ کس نمی داند لنگ بودنش علتی دیرینه دارد

زبان های تند و تیز ، تیز تر شد

گاهی چنان رگ اعصاب را نشانه می گرفتند که گویی قصد جانمان را کردند

همه تا لبه پرتگاه نابودی حمایتمان کردند

از روی رفاقت خوردند تا تمام شد

نمی دانم حکمت این قصه چه بود

نمی دانم شکایت این دل های سوخته سیاه زخم شده را به که بگویم و از چه کسی طلبت کنم

می دانم تصمیم تو نبود

می دانم برنامه ها داشتی

از آینده نگریت شنیده ام

شکایت این روزگار را به خدا کردم

او هم سکوت کرد

کاش سرم فریاد می زد

کاش جواب فریادهایم را میداد

کاش توجیهی برای نبودنت داشت

هر روز دفتر زندگیمان بدون حضورت خط خورد

اما خط عمیقی که صفحات سفید آینده را هم سیاه کرد

هر روز زیان نبودنت در زندگیم را پرداخت می کنم

گناهم چه بود ، که از کودکی ، اینطور زیر بار هزینه های نبودنت خم شدم

( روز پدر )

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۵
شیما آبایی

چه هوشمندانه چشمانمان را بر روی زندگی می بندیم

چه شاعرانه از زندگی کردن سخن می گویم

و چه عاقلانه از ذهن کوچک و دنیا ندیده یمان دفاع می کنیم

اما نه هوشی ، نه شعری و نه عقلی را به کار انداخته ایم

جنجال ها را جنجال گونه قضاوت می کنیم 

عشق ها را کوته نظری می دانیم

گشت و گذار را از سر شکم سیری و دل خوشی می بینیم

دل را نه به دنیا داده ایم و نه به آخرت

از مذهب شاکی هستیم

آزادی هایی را عیب می دانیم

گاهی دنباله روی بزرگانیم

گاهی منتقدانشان هستیم

با آب و تاب از تمدن این ممکلت می گوییم

با خشم از بی فرهنگی این امت فریاد می زینم

رفتار زشت هموطن را در میهمانی ها موضوع بحث می کنیم و گاهی زشترین را انجام می دهیم

شعار بی ارزشیه پول سر می دهیم و برای ریالی سر هم شیره می مالیم

چنان تبریک مناسب و ازدواج را با هیاهو ارسال می کنیم و در اولین فرصت لگد می زنیم که حتما" به جانشان بچسبد و لحظه را غرق فتنه کند.

از حزب خود چنان دفاع می کنیم که گویی مکتبش را نوشته ایم

اما تا سر ظرف کج می شود و لطفی شامل حال نمی شود ، پته ها را به آب می دهیم

چه هوشمندانه زندگی را به کام خود و دیگران تلخ می کنیم

چه ناباورانه نگاهمان را معنی دار به سوی بی گناهان هدایت می کنیم

چه سودجویانه شعار زندگی در لحظه اکنون را سر می دهیم

اما اگر به ناچیز بودن خود در دنیای خدا بیاندیشیم ، احساس کوچکی و نادانی چنان سراسر وجود را می گیرد ، که ناخودآگاه نگاهمان متواضع می شود 

عمیق بنگریم ، تا بدانیم عمر صد ساله در پیش خدا ، به اندازه بال زدن پشه ای هم نیست

زندگی را زندگی کنیم حتی اگر فرصت دیدن آبشارها ، دشت ها ، کویر ها و یا آن طرف مرزها  را نداریم

کمک باشیم ، حتی اگر فرصت خرید نانی اضافه برای همسایه تهی دست محیا نیست

متواضع باشیم

چشم و زبانمان حامی باشد

نیازی به توان مالی نیست !!!!!

سخن نرم و نگاه گرم ، مهمترین دستور خداست

اگر نگاهمان صبور

زبانمان مهربان باشد

حتی اگر سفریمان خالیست

در این صورت ثروتمند ترین و بزرگترین خیر هستیم

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۱۱
شیما آبایی

زندگی به من آموخت خودم چاله ای بِکنم و در چاله خودم راحت زندگی کنم

و هر روز از چاله خودم سرم را به بیرون بیاورم و افتخار کنم که در چاله کَنده شده به دستان خودم هستم تا کسی به فکر چاله کندن برای من نباشد و مردم شهر خیالشان راحت شود که من برای همیشه درون چاله ام.

زیر چاله ام قصری بنا خواهم کرد و زندگی شاهانه ای خواهم داشت تا از چشمان بخیل مردم این شهر در امان باشم.

وقتی از چاله خود بیرون می آیم لباس کنیزانم را به تن می کنم تا خیالشان راحت باشد که خوشبخت نیستم وگرنه با نگاه سنگینشان تنم را زخمی می کنند.

عشقم را در پستوی دلم نگاه می دارم تا کسی از اشتیاق درونیم باخبر نشود وگرنه انگ ِ بی حیایی به پیشانیم می خورد

در کنار ترین گوشه قصر زیر چاله ام با خدایم نیایش می کنم تا حتی کنیزانم مرا محکوم به ریا کاری نکنند

آزادی کجای این دنیاست؟؟

وقتی نمی توانم موهایم را در مسیر بادها نوازش دهم

وقتی نمی توانم تنم را با گرمای خورشید آشنا کنم

پس زندگی در زیر چاله شیرین تر است ، چون نه بادی می وزد و نه خورشیدی می تابد

چیزی را در قصر زیر چاله ام از دست نداده ام.

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۵
شیما آبایی

آرزوهای این ملت پول نفت سر سفره ها و آب و برق مجانی نیست

آرزوی این ملت یا مفت خوردن و خوابیدن نیست

آرزوی جوانان بی حجابی و بی قید و بندی نیست

آرزوی بازنشسته ها تو پر قو بودن و نوکر و کلفت داشتن نیست

این مردان و زنان ، جوانان و کودکان ، فقیر و غنی آرامش می خوان که با ریشه کنی فقر و اعتیاد بوجود میاد

وقتی تو بهترین رستوران بشینی و از خوردن غذا لذت ببری بعد از رستوران بیای بیرون و صد متر پایین تر یه نفر و ببینی که تو سرمای زمستون رو زمین خوابیده و ته یه ساندویچ کنارشه که معلومه یکی ازش سیر شده بوده و کنار اون  آدم گذاشته ، آدم از خودش تا حد مرگ متنفر میشه

حتی اگر برای قرون قرون زندگیت زحمت کشیده باشی و هیچ کس ریالی حمایتت نکرده باشه.

وقتی شب سرتو رو بالش نرمت می ذاری محاله یاده اون آدم که رو زمین خوابیده نیوفتی.

این حس انسانیت و از مردم نگیرین ، نذارین به این صحنه ها عادت کنیم و دیگه این آدم ها رو نبینیم

تا روزیکه ریشه های وجود انسانها با این چیزا به درد میاد این ملت حامی هستن و پای همه چیز وایمیستن

اگه روزی برسه که هر کس دو متر جلوترشو نبینه فاتحه ایران و سیاست و اقتصاد و مملکت و مملکت داری خوندست

آرزوی این مردم امنیت مالیه ، حالا هر کس به اندازه خودش

اونیکه سرمایه داره می ترسه سرمایه گذاری کنه ، چون سرمایه گذاری مثل پول لب دیوار چیدنه که اگه به جایی بند نباشی حتما" باد خلاف جهت میاد و پولتو می ریزه اون طرف دیوار و همش می شه ضرر

پس سرمایه گذاری نمی کنه و پولشو با خیال راحت می ذاره بانک و سودشو می گیره در نتیجه اشتغال زایی تعطیل می شه

آرزوی مردم سیستم درست بانک داریه

بخش قابل توجهی از سرمایه این مملکت تو بانک هایی خوابیده که توسط خیلی از بازنشسته ها پس انداز شده و یه سود ماهیانه خیلی ناچیز می گیرن که کمک دخل و خرجشون بشه ، می ترسن بعد از سالها کار کردن و خدمت به این مملکت روزگارِ پیری رو تفریح کنن ، چون نگران مراسم کفن و دفنشونم هستن

کاش ریشه اعتیاد و بخشکونید ، که به قشر معتاد ، مردان و زنان و کودکانی متصل هستند که هیچ سهمی از این دنیا و زندگی ندارند و ناخواسته در باتلاق اعتیاد گرفتار شدند و هر روز بیشتر فرو می رن

کاش جنایت ها و خیانت ها و دزدی ها ریشه یابی بشه و علت دزدی رو جدای از بازرسی های پلیسی جویا بشید

اگر از روی گرفتاری و گرسنگی و بیکاری و فقر فرهنگیست ، گناهکار دولتِ نه شخص خاص ، دولت باید محاکمه بشه نه انسان نادون و دنیا ندیده ای که راهی جز آهنگری بلد نبوده و امروزه آهنگرها راهی برای گذران زندگی ندارن

کاش به شغل های تاریخ مصرف گذشته سری بزنید تا دزد و قاتل و جانی و جنایت کار درست نشده

کاش جلوی واردات اجناس مختلف گرفته می شد و مهندسی و تکنولوژی و رمز کیفیت وارد می شد

کاش نیاز سنجی ها قبل از ساخت دانشگاه ها انجام می شد

نساجی ایران سالیان سالِ به قهقرا رفته ولی هنوز دانشگاه آزاد برای رشته نساجی هر ترم چند میلیون پول به جیب می زنه ، جونا واسه سرگرمی و فرار از بیکاری ، پدر مادرها از روی دلخوشی این هزینه های سرسام آور و با هزار فشار پرداخت می کنن

در عوض کارخانه های نساجی ترکیه هر روز بزرگ و بزرگ تر می شن

تجارت خانه های دبی هر روز گردن کلفت تر می شن

کاش به کیفیت برای صادرات فکر می کردیم و از تنبلیه عرب ها در کشور های همسایه نهایت استفاده برای صادرات رو داشتیم.

کاش هتل های ایران برای همه اقشار مردم ایران جایی برای اقامت داشت

کاش می دانستیم انسان ها با ضرب هوشی های متفاوت در خانه های متفاوت با پدر مادرهای متفاوت در فرهنگ و امکانات متفاوت به این دنیا پا می ذارن ، برخی توان حساب و کتاب و دو دوتا چهارتا رو ندارن ، برخی جایی بزرگ شدن که سر رشته کار رو نمی دونن برخی چنان در فقر بودن که سیر شدن کامل در یک روز یه اتفاق جالب بوده براشون ، چرا انگه بی عرزگی و بی لیاقتی ، و در نهایت خلایق هر چه لایق رو به سمتشون نشونه می گیریم ، او هم باید سهمی از زندگیِ حداقل رو داشته باشه ، هر چند خلاق و ایده پرداز نیست.

کاش کمی از احوال دل مردم خبر دار باشین

کاش از کودکی که با خوردن آب قند راهیه مدرسه می شه خبر بگیرین

زنیکه سیلی به صورت می زنه و بچه هاشو با لیف بافی بزرگ می کنه چون شوهری داره که گرفتار بیماری سخت علاج اعتیاده ، از ترس خم به ابرو نمیاره و خیلی زود بچه ها هم گرفتار زندگی ، به شکل زندگی پدر و مادر خواهند بود و این زنجیره معیوب ادامه پیدا می کنه .

کاش احوالی از گورخوابان بپرسین

کاش خانواده های آتشنشانان ، معدن چیان ، مرزبانان را فراموش نکنین

جدای از مقرری و شکم سیری ، نیاز به یادآوری و قدرانی پیوسته دارند

کاش جلوی ساخت آپارتمان های نوساز کلنگی گرفته می شد

کاش تیم های نظارتی جدی تر از تیم های بعد از سانحه باشن

کاش شرایطی برای روستائیان بوجود بیاد تا در روستاها بمونن و بتونن فعالیت اقتصادی بومی داشته باشن

کاش زمین های روستائیان با ارزش نمی شد که با فروش قطعه ای زمین ، دست روی دست بگذارن و ما بقی عمر را دست از کشاورزی و دامداری بردارن

کاش همانطور که شهر نشینان از بنزین سوبسید دار بهره می گیرن ،روستائیان از ماشین آلات کشاوزری با اجاره های سبک بهره بگیرن ، تا انگیزشون برای کار پر زحمت کشاورزی به جوش بیاد

کاش مثل گذشته خانم های روستایی فرش پر نقش ببافند ولی حمایت جدی بشن

کاش بررسی بشه که اکثر حاشیه نشین ها ، روستائیان گرفتاری هستند که در نهایت تن به گدایی می دن و بوی غم تا چند متریشون به مشام می رسه 

کاش به جای کاشت هندوانه کیلویی هشتصد تومن و صرف آب فراوان ، پیاز زعفران که نیاز به آب نداره کاشته بشه و از صادرات زعفران ، هندوانه مورد نیاز کشور وارد بشه

کاش به بومی بودن گیاهان برای فضای سبز در شهرهای مختلف توجه بشه

کاش به بار علمی دانشگاه آزاد توجه ویژه می شد و خروج از دانشگاه کار مشکلی بود ، که این همه جوونه متوقع پرورش ندیدم.

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۵۳
شیما آبایی